باغی که خاکستر شد

باغی که خاکستر شد

پیرمرد مهربان در بستر مرگ افتاده ولی نگران است ،اما نگران خودش نیست چون جوری عمل نکرده که از مرگ بترسد بلکه نگران پسران دلبندش هست ، که مبادا بعد از مرگش صراط  مستقیم را ترک کنند و بی راهه بروند، پسرانش دورش را گرفته اند تا در لحضات آخر در کنار پدرشان باشند ،پدر چشم‌هایش را باز می کند و به اطراف خودش نگاهی می اندازد و به پسر وسطی خودش نظر می کند و به او اشاره می کند که کمی نزدیکتر برود، بعد با صدای لرزان وضعیف ونگران به او وبه دیگر فرزندانش می‌گوید: فرزندانم ، آیا می دانید چرا باغ ما و مزرعه‌مان از دیگر باغ‌ها سرسبز‌تر بود؟ یکی از پسر‌ها که گویا پسر بزرگ بود، می گوید: اینکه پرسیدن ندارد ، ما بیشتر زحمت کشیدیم به همین خاطر باغ ما سر‌سبزتر شده ، ولی دومی می‌گوید : نه دلیلش فکرنمی کنم این باشد، چون همه شما شاهد بودید که حسن‌آقا  بیشتر از همه ما کار وتلاش می کرد ، ولی با این حال باغ ما هم خرما هایش درشت‌تر است، هم بارَش بیشتراز باغ اوست.

 بنظرم به خاطر اینه که زمین ما خاکش بهتر است، و ما به موقع آب داده ایم و کود ریخته ایم ،یکی دیگه از برادرها  می گه : نه اینهم نیست چون زمین ما در کنار زمین فلانی قرار دارد،اگر این بود باید باغ اوهم ، که انصافا خیلی هم زحمت کشیده باید از مال ما بهتر می شد ، بعد روبه پدرش که داشت به حرف های آنها گوش می کرد می اندازد، و می پرسد : راستی پدرجان برای چه باغ ما اینچنین  خوب و پرمحصول تر از دیگران است ؟ پدر که با زحمت حرف می زد اشاره به آسمان می کند و گوید : خدا خدا ،این از فضل وعنایت و برکت خدا است که شامل حال ما شده ، چرا که من همیشه سعی می کردم هم در موقع جمع آوری محصول مان فقراء را خبرکنم ،هم در مقداری از مالی که خدا به ما عنایت کرده آنها را شریک کنم، و همیشه ،سهمی هم به آنها  می دادم، اینه راز سرسبزی باغ ما ، فرزندان خوبم من به شما وصیت می کنم و از شما درخواست می کنم که اگر می خواهید و دوست دارید باغ مان همین جور سرسبز باشه، شما هم مثل من عمل کنید وفقراء را از این نعمتی که خدا به ما داده محروم نکنید، اگر به من قول بدهید که به وصیت من عمل کنید من راحت و بدون نگرانی به لقاء پروردگارم خواهم شتافت، آیا این قول را به من می دهید ؟ همه آنها وقتی نگرانی پدرشان را دیدند ،اشک در چشمانشان حلقه زد و گفتن باشه پدرجان ما به شما قول می دهیم که ما هم مثل تو به فقراء کمک کنیم خواهش می کنیم نگران نباشید . با این حرف پدر ، که گویا خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و به لقاء پروردگارش شتافت ولی ...

بله ولی ، از آنجایی که گفته اند : مرگ عزیزان خیلی زود فراموش می شود هنوز چند ماهی از مرگ پدرشان نگذشته بود که  یه روز که همه در باغ سرسبز خود جمع شده بودند ، و به خوشه های درشت و شاخه های پربار آن نگاه می کردند ،و گه گاهی هم عابری فقیر یا نیازمند درخواستی از آنها می کرد ، دَرِگوشی بهم دیگه می گفتن این نشد که ما زحمت بکشیم بعد مقدار زیادی از محصول مان را به این گدا گُشنه ها بدهیم! پس بچه هایمان چی می شود، بعد هر کسی برای توجیه حرف خودش به دیگری چیزی می گفت ، یکی می گفت : مگر تو نمی خواهی عروس بیاوری؛ خوب عروس جهیزیه می خواهد خرج دارد ، وآن  یکی هم به دیگری می گفت :و تو که هفت تا بچه داری نباید نگران آینده آنها باشی. خلاصه سعی می کردند با این توجیهات ،وصییت پدرشان را فراموش کنند تا به قولی که به او داده اند عمل نکنند ،در نتیجه برادر بزرگتر به دیگربرادرهایش می گوید: بیایید امسال، یواشکی از خانه خارج شویم تا فقراء خبردار نشوند تا هرکدام ازما سهم بیشتری بهش برسد ، ولی پسر وسطی که نسبت به دیگر برادرها مومن تر بود به آنها گفت : ما به پدرمان قول دادیم که به وصیت اش عمل کنیم ، حال خوب نیست که به قولی که داده ایم عمل نکنیم ، هم خدا قهرش می آید هم پدرمان معذب خواهد شد ولی آنها به حرف او گوش نکرده و گفتن:  پدرمان سالها ما را از اینهمه درآمدی که می تونست مال ما باشد ، محروم کرد و ما ضررکردیم دیگه پدرمان مرده و ما باید به فکر زندگی خودمان باشیم ، بعد قرارشان را گذاشتن وقسم خوردند که حتی مقدار کمی هم به فقراء ندهند بعد گفتن حالا بروید زود بخوابید که فردا خیلی کارداریم .

فردای آن روز ، صبح زود ازخواب بیدار شدند وخیلی آهسته همدیگر را از خواب بیدار کردند تا کسی با خبر نشود وآرام به طرف باغ خود حرکت کردند تا محصول سرشار خود را جمع آوری کنند ،وقتی به محل باغ رسیدند، دیدند از باغ خبری نیست ابتدا فکر کردند راه را اشتباهی آمده اند یا خواب آلوده هستند ، چشم هایشان را مالیدند و خوب به جاده نگاه کردند دیدند خیر اشتباه نکرده اند بلکه محل باغ شان همان جا است ولی خاکستری بیش نیست و باغ شان به خاکستر تبدیل شده ،به سر وصورت خود زدند و گریه وناله ، که ای وای همه چیز از دست رفت و ما بدبخت و محروم از این مال شدیم . برادری که از همه عاقلتر و با ایمان تر بود گفت: آیا من به شما نگفتم : که چرا تسبیح خدا را نمی گویید ، با این حرف برادرشان ،آنها هم پی به اشتباه خود برده و گفتند: «منزّه است پروردگار ما، مسلّماً ما ظالم بودیم سپس رو به یکدیگر کرده به ملامت هم پرداختند، و فریادشان بلند شد) گفتند: «واى بر ما که طغیانگر بودیم . (وتوبه کردند و گفتند :) امیدواریم پروردگارمان (ما را ببخشد و) بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد، چرا که ما به او علاقه‏مندیم!» بلی این گونه است عذاب (خداوند در دنیا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند!

بله عزیزان اینرا بدانید که خداوند همیشه انسانها را با امتحاناتی امتحان خواهد کرد همانطور که این صاحبان باغ را امتحان کرد، ولی شکر خدا زود متوجه شدند و توبه کردند ،  خداوند هم به آنها عنایت کرد و باغ سرسبز و خرم دیگری به جای این باغ داد که به باغ زندگی معروف شد به آنها داد،

همانطور که گفته شد باغ قبلی چون در قریه ای به نام صروان بوده به صروان معروف شده بود و این حقیر این داستان را از قرآن گرفته و مصداق آیات 17 تا 33 سوره قلم می باشد گرچه دربعضی از جاهها نقل به معناء کرده ام ، ولی بعضی از آیات را هم عین ترجمه آن را بیان کرده ام اما برای اینکه غفلتی از حقیر صورت نگرفته باشد عین ترجمه را هم در ذیل این داستان برای شما عزیزان بیان می کنم .

 ترجمه آیات 17 تا 33 :

ما آنها را آزمودیم، همان گونه که «صاحبان باغ» را آزمایش کردیم، هنگامى که سوگند یاد کردند که میوه‏هاى باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچینند. (17)

و هیچ از آن استثنا نکنند (18)

امّا عذابى فراگیر (شب هنگام) بر (تمام) باغ آنها فرود آمد در حالى که همه در خواب بودند، (19)

و آن باغ سرسبز همچون شب سیاه و ظلمانى شد! (20)

صبحگاهان یکدیگر را صدا زدند، (21)

که بسوى کشتزار و باغ خود حرکت کنید اگر قصد چیدن میوه‏ها را دارید! (22)

آنها حرکت کردند در حالى که آهسته با هم مى‏گفتند:» (23)

 «مواظب باشید امروز حتى یک فقیر وارد بر شما نشود!» (24)

 (آرى) آنها صبحگاهان تصمیم داشتند که با قدرت از مستمندان جلوگیرى کنند. (25)

هنگامى که (وارد باغ شدند و) آن را دیدند گفتند: «حقّاً» ما گمراهیم! (26)

(آرى، همه چیز از دست ما رفته) بلکه ما محرومیم!» (27)

یکى از آنها که از همه عاقلتر بود گفت: «آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمى‏گویید؟! (28)

گفتند: «منزّه است پروردگار ما، مسلّماً ما ظالم بودیم!» (29)

سپس رو به یکدیگر کرده به ملامت هم پرداختند، (30)

(و فریادشان بلند شد) گفتند: «واى بر ما که طغیانگر بودیم! (31)

امیدواریم پروردگارمان (ما را ببخشد و) بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد، چرا که ما به او علاقه‏مندیم!» (32)

این گونه است عذاب (خداوند در دنیا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند! (33)

منابع :

   1-تفسیر منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، ج‏9، ص: 379

2- تفسیر اثنا عشری، ج‏13، ص: 273

3-از ابن عباس نقل شده: مرد صالحى در دو فرسخى صنعا، باغى داشت مشتمل بر درختان خرما

    4- ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏25، ص: 228

5- بحار الأنوار، ج‌93، ص: 101

/ 0 نظر / 25 بازدید