مردی که زکات نداد

 

سلام بچه های عزیز ازاینکه مدتی نتوانستم درخدمت شما عزیزان باشم شرمنده ام آخه به مسافرت رفته بودم و دسترسی به اینترنت و فضای مجازی نداشتم اما از امروز انشاء الله هر روز مطلبی را می نویسم و  مطالب خوب شما عزیزان را هم می بینم.


اما اولین مطلبی را امروز در نظر گرفته ام داستان واقعی و عبرت آموزی است که هم در کتب تاریخی ما نقل شدههم شان نزول آیاتی در قرآن دارد .

بلی عزیزان داستان از این قرار است که در زمان پیامبر اکرم (ص)خانواده فقیری زندگی می کردند که با وجود اینکه از لحاظ مادی چیزی نداشتن ولی محبوب خدا ورسولش بودند و شاید این فقر، خود امتحانی از طرف خداوند بود تا بیشتر آزموده شوند ، ولی ازآنجا که شیطان همیشه در کمین انسان است تا نقطه ضعفی پیدا کرده تا او را از راه خدا جدا کند نقطه ضعف این مرد را در همان فقرش دید و هی به او وسوسه کرد که تو مگه نمی دانی که اگر پیش پیامبر بروی و از او ثروتی را درخواست کنی می تواند  خودش بده یا دعا کند خدا به تو بدهد ، این مرد را وادار کرد تا پیش پیامبر بره و خواسته خودش ر ا مطرح کند ولی از آنجا که پیامبر (ص) می دونست که این مرد تحمل ثروت زیاد را ندارد و این ثروت دشمن دین و ایمان او خواهد شد در هر باری که در خواست می کرد تا پیامبر (ص)دعا کند، پیامبر (ص) می فرمود :« قلیل تؤدی شکره خیر من کثیر لا تطیقه» مقدار کمی که حقش را بتوانی ادا کنی، بهتر از مقدار زیادی است که توانایی اداء حقش را نداشته باشی اما این مرد گوشش بدهکار نبود و هی می رفت پیش پیامبر(ص)و اصرار می کرد که برایش دعا کند و برای اینکه پیامبر(ص)را وادار کند که برایش دعا کند ، با خداوند عهد وپیمان بست که اگر ثرثمند شود حقی را که خداوند قرار دهد عمل خواهد کرد و فقراء را هم در این ثروتش شریک خواهد کرد . با این پیمان بود که پیامبر(ص)دعا کرد. بعد از دعای پیامبرچیزی نگذشت که طبق روایتی پسر عموی ثروتمندی داشت از دنیا رفت و ثروت سرشاری به او رسید، و طبق روایت دیگری گوسفندی خرید و بزودی زاد ولد کرد، وخیلی زود ثروتمند شد ولی هر مقدار که به ثروت او افزوده می شد کمی از ایمانش کاسته می شد وبا وجود اینکه مردی بود که نمازش را اول وقت و در صف اول به جماعت می خواند ، ولی هر مقداری که به ثروتش افزوده می شد در جماعت یک صف عقب تر می ماند تا اینکه جوری شد که دیگه اصلا به جماعت که حاضر نمی شد هیچی ، در نماز جمعه هم شرکت نمی کرد، و ناچار شد بخاطرنگه داری دام هایش از مدینه خارج شود و به اطراف هجرت کند تا اینکه آیه وجوب زکات به پیامبر نازل شد وپیامبر مامورانی را فرستاد تا کسانی را که زکات به آنها واجب شده از آنها بگیرند و مخصوصا سفارش کرد که حتما سراغ این مرد که نامش ثعلبه ابن حاطب بود هم بروید و زکات اموالی را که پیمان بسته است بدهد را بگیرید ولی این مرد کم ظرفیت و تازه به نوا رسیده و بخیل، از پرداخت حق الهی ، نه تنها خودداری کرد، بلکه به اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت: این حکم برادر جزیه است یعنی ما مسلمان شده ‏ایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم با پرداخت زکات، چه فرقی میان ما و غیر مسلمانان باقی می‏ماند

 در حالی که او نه مفهوم جزیه را فهمیده بود، و نه مفهوم زکات را، و یا فهمیده بود اما دنیا پرستی اجازه بیان حقیقت و اظهار حق به او نمیداد، بهر حال هنگامی که پیامبر ص سخن او را شنید فرمود: یا ویح ثعلبه! یا ویح ثعلبه وای بر ثعلبه ای وای بر ثعلبه و در این هنگام آیات  75 تا 78 سوره توبه نازل شد که :

  75- از آنها کسانی هستند که با خدا پیمان بسته‏ اند که اگر خداوند ما را از فضل خود روزی کند قطعا صدقه خواهیم داد و از شاکران خواهیم بود.

76- اما هنگامی که از فضل خود به آنها بخشید بخل ورزیدند، و سرپیچی کردند، و روی گردان شدند.

77- این عمل (روح) نفاق را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند بر قرار ساخت، این بخاطر آن است که از پیمان الهی تخلف جستند و دروغ گفتند.

78- آیا نمی‏ دانستند که خداوند اسرار و سخنان در گوشی آنها را می‏داند، و خداوند از همه غیوب (و پنهانیها) آگاه است.

نقل شده که بعد نزول این آیات ثعلبه رفت پیش پیامبر(ص)تا توبه کند ولی توبه اش مورد قبول واقع نشد وزمان خلیفه اول و دوم وسوم هم زنده بود و پیش همه اینها رفت تا توبه اش را قبول کنند ولی چون رسول خدا قبول نکرده بود هیچ کدام ازاین خلفاء هم قبول نکردند و در حالی که هم اموالش را از دست داده بود هم وجه اجتماعی اش را ، با خفت وخاری درزمان عثمان از با همان نفاقش از دنیا رفت .

منابع :

1-      ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏11، ص: 163

2-      الاصابه جلد 1 ص516

 3 - بحار الانوار جلد 22 ص 40

/ 0 نظر / 24 بازدید