به ناموس دیگران بی حرمتی نکن

به ناموس دیگران بی حرمتی نکن

یکی از کارهای خوب و پسندیده ای را که پیامبراکرم (ص)سنت نهاد، عقد اخوت بین دوستان صمیمی بود ، دو نفری که با هم عقد اخوت می بستن ، مانند دو برادر واقعی تمام حق و حقوقی را که یک برادر واقعی دارد را غیراز محرمیت و ارث ، در دیگر موارد ، باید آن فرد را مانند برادر خود بداند و دلسوز و غم خواراو وخانواده اش باشند ،این کار، مخصوصا  زمانی که تصمیم بر این بود که ؛ عده ای از افراد در جنگ شرکت کنند و عده ای دیگر در شهر باقی بمانند ، خیلی زیاد مفید فایده بود، چون فردی که در وطن باقی می ماند هم به خانواده خود خدمت می کرد ، هم به خانواده برادر دینی اش می رسید و احتیاجات او را برآورده می کرد . و این سنت گویا بعد ازجنگ احد ایجاد شد که به دستور پیامبر یک نفر ار مهاجرین و یک نفر از انصار را به اختیار خودشان برادر قرار داد و آنجا بود که حضرت علی علیه السلام علاوه بر اینکه پسر عمش بود ، برادر دینی پیامبر هم شد

خلاصه : نقل شده که در جنگ تبوک عده ای همراه پیامبراکرم (ص)به جنگ رفتن وعده ای هم ، درمدینه مانند تا هم مواظب شهرمدینه باشند تا مبادا دشمنان داخلی و خارجی آشوب به پاه کنند هم مواظب خانواده خود وبرادران دینی خود باشند. در این میان دو نفر به نامهای سعید و ثعلبة ابن انصاری هم که با هم برادر بودند،  سعید به جنگ رفت و ثعلبه در مدینه ماند تا مواظب موظب ناموس خود و برادردینی اش باشد ، ثعلبه هر روز یک مرتبه به خانه سعید سرمی زد و از پشت پرده با زن سعید صحبت می کرد و هر احتیاجی را که داشت برایش انجام می داد مثلا: از بازار برایش خرید می کرد یا مشک آب را می گرفت و برایش آب می برد و خلاصه هر کاری که زن سعید می گفت، برایش انجام می داد . مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه شیطان که همیشه و درتمام حالات در کمین انسان است او را وسوسه کرد که ثعلبه نمی خواهی لااقل یک بار هم شده زن سعید را از نزدیک ببینی ، تا بدانی که او زیباتر است یا زن تو؟ این وسوسه شیطان ، مثل خوره ای به جان او افتاده بود و دائم تحریکش می کرد ، تا به حدی رسید که ، یه روز که برای برآورده کردن حاجات خانواده سعید به در خانه او رفته بود و از پشت پرده داشت با او صحبت می کرد ، تحملش را از دست داد، پرده را کنار زد و چشمش به بدن، نیمه عریان زن سعید افتاد وبا زیبائی زیادتر از حد تصور خودش مواجه شد که به حدی که اختیار خودش را از دست داد و دست دراز کرد تا او را در آغوش بگیرد !! که زن سعید بلافاصله خودش را از او دور کرد و گفت: ویحک یا ثعلبه ! وای برتو ای ثعلبه تو خجالت نمی کشی و از خدا شرم نمی کنی ؟ برادر تو سعید در کنار به جنگ رفت و جانش را در اختیار خدا قرار داده و تو می خواهی به ناموس او بی حرمتی کنی ؟ .

این نهیب زن سعید مانند تیری بود که به قلب ثعلبه اصابت کرد، و او بلافاصله به عقب برگشت و به سر وصورت خود زد ضجه می زد که واقعا وای بر من آخه این چه کاری بود که من بدبخت کردم ، آخه چرا ! چرا باید من اینقدرپست باشم که به زن برادر خود قصد سوء ، حالا چگونه با برادرم رو برو شوم ... وای خدای من چگونه من بدبخت با پیامبرخدا روبرو شوم اصلا چگونه آتش دوزخ را بتوانم تحمل کنم  و همینطور که گریه و ضجه می زد سر به بیابان گذاشت و به کوه و بیابان رفت و به خاطر اینکه گناهش بخشیده شود سنگی را به خودش بست و هی ناله سر می داد می رفت بالا کوه و از بالا کوه به پایین می آمد و روی خاک ها و خارهای بیابان با بدن عریان غلط می خورد و به خود می گفت : کاش از مادر زاده نشده بودم کاش زودتر می مردم ای کاش من جای سعید به جنگ می رفتم تا این بدبختی گریبا گیر من نمی شد خدایا خدایا وای از شرمساری وای ازشرمساری خدایا من چگونه بتوانم مارهایی را که نیش شان یک متر است را تحمل کنم خدایا مرا ببخش بعد باز هی به خودش گفت : تو مگر قابل بخشیدن هم هستی ، تو به زن برادر خودت چنین نگاهی کردی و همینطور در کوه و بیابان گریه می کرد تا اینکه جنگ الحمدالله بدون خون ریزی به پایان رسید و پیامبرخدا(ص)وهمراهان به مدینه برگشتن ، وقتی به مدینه رسیدن بردران دینی به استقبال برادرانشان رفتن و با خوشحالی وشادی وارد مدینه شدند ، در این میان سعید هرچه نگاه کرد برادش ثعلبه را ندید، نگران شد که مبادا برای سعید اتفاق بدی افتاده باشد این بود که به محض اینکه پیش همسرش رسید ، همان ابتدای امر حال ثعلبه را پرسید و همسرش هم تمام قضایا را به او گفت  ، و از او خواست تا برود از او که خیلی نادم و پشیمان است و مدتی از خانواده خود دور است دلجویی کرده و او را به پیش خانواده اش برگرداند ، سعید هم قبول کرد و فردای آن روز رفت دنبالش، گشت و گشت تا اینکه به چوپانی رسید ، از چوپان پرسید آیا چنین فردی را در این اطراف ندیده ؟ چوپان گفت : چرا فردی را در فلان منطقه دیده که هرروز گریه و زاری می کند ، رفت به آن منطقه وقتی او را در آن حال دید خیلی گریه کرد و دلش برایش سوخت ، اما او هی رویش را از سعید برمی گرداند و می گفت : من ازتو شرمنده ام و بیشتر از تو از خدا شرمسارم من بدبختم . سعید از او دلجویی کرد و گفت : بیا با هم بروییم پیش پیامبر(ص) شاید برای تو از خدا درخواست کند تا خداوند تو را ببخشد ثعلبه گفت : من نمی آیم مگر اینکه دست و پای مرا ببندی و در گردن من ریسمانی قرار دهی و مرا با این حالت پیش پیامبر(ص) ببری . به ناچار سعید قبول کرد و او را کشان کشان وارد شهر مدینه کرد ، همه به تماشای او آمدن ، بعضی دلشان برای او می سوخت و بعضی هم از روی خباست بر روی او آب دهان می انداختن ، ثعلبه دختری داشت به نام حمصاء که خیلی به پدر خود علاقه داشت و او را خیلی دوست داشت وقتی پدر را دید خیلی گریه کرد و گفت: پدرچان این چه حالتی هست که تورا می بینم پدر گفت: دخترم من هم دلم برای تو تنگ شده و این حالت گنه کاران در دنیا است اما درآخرت چگونه باشد فقط خدا می داند . سعید او را مستقیم برد پیش پیامبر(ص) حضرت رسول صلی الله علیه و آله اجازه ی ورود داد. وقتی او را با این حالت مشاهده کرد، فرمود: «این چه حالت است؟ ! » ثعلبه داستان خود را بیان کرد. حضرت فرمود: «گناه بزرگی مرتکب شده ای. از پیش من برو تا ببینم از جانب خدا چه حکمی صادر می شود. » او باز سر به بیابان نهاد. در راه باز وقتی در راه دخترش حمصاء را دید این بار دخترش هم به او محل نگذاشت و گفت: پدر چون پیامبر (ص)شما را نپذیرفت من هم با تو صحبت نمی کنم با این رفتار دخترش حمصاء دل او بیشتر شکست و باز گریان و نالان سر به بیابان گذاشت تا اینکه جبرئیل امین بر پیامبر فرود آمد و این آیه را که می فرماید :

وَ الَّذینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ.

یعنی : و آنها که وقتى مرتکب عمل زشتى شوند، یا به خود ستم کنند، به یاد خدا مى‏افتند و براى گناهان خود، طلب آمرزش مى‏کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- و بر گناه، اصرار نمى‏ورزند، با اینکه مى‏دانند.

بعد نزول وحی  الهی حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین و سلمان را طلبید و فرمود: بروید ثعلبه را پیدا کنید و بگویید! خداوند تو را آمرزیده و او را بشارت دهید و به مدینه بیاورید. حضرت علی علیه السلام و سلمان به جست و جوی او پرداختند و سراغ او را از چوپانی گرفتند. گفت: هر شب شخصی به این وادی می آید و در زیر این درخت به مناجات و راز و نیاز می پردازد و گریه می کند ، ایشان صبر کردند تا هنگام شام، ثعلبه آمد و در زیر آن درخت سجاده ی خود را انداخت و با خالق بی نیاز مشغول راز و نیاز شد. می گفت: الهی! از همه ی درها محرومم و همه ی مردم مرا از خود راندند. اگر تو نیز برانی، به چه کس رو کنم و راه چاره ی خود را از کجا به دست آورم؟ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گریان شد و با سلمان پیش رفتند و گفتند: ای ثعلبه، مژده باد که خداوند رحمان تو را آمرزید و رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را به طلب تو فرستاد و آیه را برای او خواندند وقتی ثعلبه آیه را شنید، با ایشان به سوی مدینه حرکت کرد. وقتی وارد مسجد شدند، حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشغول نماز عشا بود و مردم به آن حضرت اقتدا کرده بودند. ایشان هم به آن حضرت اقتدا کردند و به نماز مشغول شدند. آن حضرت بعد از حمد، سوره ی مبارکه ی «تکاثر» را خواند.  چون آیه ی اول را تلاوت فرمود، بدن ثعلبه لرزید و نعره ای زد، وقتی پیامبر، آیه ی دوم سوره را قرائت کرد، خروشی عظیم سر داد و چون آیه ی «کلا سوف تعلمون» را از پیامبر شنید، بی هوش شد و بر زمین افتاد بعد ازوقتی بر سر بالینش رفتن مشاهده کردند که به ثعلبه پاک و بی گناه به به لقاء پرودگارش شتافته . در این میان خبر به خانواده اش رسید دخترش حمصاء که به از پدرش روی برگردانده بود خیلی گریه و ناله کرد و هی می گفت : پدرجان مرا ببخش و صورت پدرش را می بوسید .

بلی جوانان عزیز این نتیجه گناه کسی است که به ناموس مردم بی حرمتی کرده و نگاه هوس آلود داشته اما بدا به حال کسانی که خدا نکرده زنا کرده اند و البته این داستان نشان می دهد که گناه ولو بزرگ هم باشد بخشیده می شود اما درصورتی که توبه توبه واقعی باشد

/ 0 نظر / 36 بازدید